امشب چه سازمیزند این باران
هرگز ندیده بودمش اینسان گشوده بال بر آفاق و دامن افشانان
شاید که باز پریهاى آسمان بهارى شبانه میخواهند ,
درون بستر محبوبشان نماز به جاى آورند , که اینگونه
به شستشوى سر و تن
از چشمه سار کهکشان , آبشارها به خویش میافشانند
و دور طاق افق پرده هاى آب مىآویزند
تا تابش ستاره و مهتاب را زلال کنند
تا در شکست نور فریباتر از فریب شوند
و این نیست
امشب چه تند میتپد این باران
روح هزار نسل پریشان تنگدست آیا
بر سرگذشت خویشتن و سرنوشت شوم تبارش میگرید ؟
امشب چه قصه میکند این باران ؟
چنگ کدام عقدة چند ین نسل
در چتر بیکران کبودش گشوده است
و چشمهاى حسرت چندین هزار مادر گم کرده نوجوان آیا
در روشناى بارش گسترده اش دوباره شکفته ست
کاینسان درین ترنم دلگیر
یکریز میسراید و میموید
شبنامه یى به زمزمه مىگوید و نمىگوید
در شب گریستن چه حکایتهاست
بى هیچ واژه اى
از نیمه برگذشته شب و خیس آب , شب
باران هنوز , قصه اش اما تمام نیست
غمنامه اى به زمزمه جاریست
در من تپنده ابر کبودى
با وسعت تمامى آفاق آسمان بهاران تب گرفتة ایرانشهر
بر دشت سرخپوش شقایقها
گلشبچراغهاى شبستان این فلات سترون, هواى باران دارد
دردابه اى به زمزمه مى جوشدم در این باران
! یاران
! امشب چه تند میزند این باران
نعمت میرزا زاده _ م . آزرم